من از همان روزهای پاییزی که باد خنک صبح گاهی صورتم را نوازش میداد میدانستم !
کیف پر کتابم را از این شانه به آن شانه میاندختم و تمام راه خانه تا هنرستان را قدم میزدم . انگار تمام فضا بوی غریبی داشت . انگار کسی را نمیدیدم و صدایی نمیشنیدم. با خودم ترانه ایی زمزمه میکردم و گاهی برای فرار از دست بوق ماشینها از کوچهٔ همیشگی میرفتم . از آن کوچه هم زیاد خوشم نمیآمد . همیشه پر از پسرهایی بود که دسته جمعی حرکت میکردند ، انگار هیأت میرفتند و با دیدن دختری تنها شیر میشدند و همهٔ متلکهایی که بلد بودند را میخواستند رو کنند .
من شاگرد زرنگ کلاس بودم و دبیر نقشه کشی هم نامردی نمیکرد و آخر هفتهها کلی کار برایم تهیه میدید . از نقشههای نیمه کاره همسرش و سفارش عقب افتاده مشتریها بگیر تا ویلایی که برای مادرش میخواست بسازد را ، آخر هفته بار من میکرد . من هم ناسلامتی گل سر سبد هنرستان بودم و نمیتوانستم نا امیدش کنم .
اما بعدازظهرهای پنج شنبه که آفتاب پشت پنجره پخش میشد روی میز و التماس میکرد از پنجره به درختهای آنسوی حیات نگاه کنی دیگر کسی حواسش به درس و کلاس نمی ماند . تکه کاغذ سرگردانی دست به دست میگشت و پیغامها را رد و بدل میکرد . زنگ پایانی که میخورد انگار هیچ کداممان عجله ایی برای رفتن نداشتیم .
ما ۳ تفنگدار هم برنامهٔ خودمان را داشتیم . شراره که همیشه پنج شنبهها مریض بود و غایب ، یک کوچه بالا تر با جیپی که از پدرش کش رفته بود منتظر مان بود . موهای طلایی رنگش را فر میکرد و سگ پشمالویش را روی صندلی جلو مینشاند . از آنجایی که ما سه تفنگدار عاقلی بودیم ، تنها عشقمان خوردن آبمیوه و ویراژ دادن توی خیابانها بود . گاهی هم کمی به سرمان میزد و رو سری هایمان را بر میداشتیم و بلند بلند آواز میخواندیم .
من تمام آن صبحهای پاییزی که باد صورتم را نوازش میکرد ، و همهٔ آن جمعههای کسل کننده که مجبور بودم نقشه بکشم ، و همهٔ آن عصرهای پنج شنبه ، و حتی خیلی موقعهای دیگر میدانستم .
حتی آن آخرین عیدی که کنار سفره " هفتسین " نشستم . بادام هایی که به من چشمک میزدند و ماهیهای تنگ بلور که مثل دوران کودکی میخواستم موقع تحویل سال دقت کنم ببینم رو به قبله میچرخند یا نه . سال با صدای توپ تحویل میشد " آغاز سال ... " و بعد هم صدای سرنا که مثل همیشه برایم غم انگیز جلوه میکرد . پلهها را دو تا یکی طی میکردیم و تمام طول حیات و باغ را میدویم تا به ایوان مادر بزرگ برسیم . سفره مادر بزرگ همیشه خوشگل تر از سفره ما بود. سفره اش پرچم ایران بود با شیر طلایی رنگی که خورشید خانوم را به دوش میکشید. بالای سفره هم پدربزرگ عکس بزرگ ش.اه را میگذاشت و نور شمعها توی قاب طلایی جلوه زیبا داشت.
من همان آخرین باری که مادر بزرگ کف دستم گلاب ریخت میدانستم که آن روزها دیگر تکرار نخواهد شد .حتی میدانستم روزی ، جایی ، دلم به سوی آن لحظات پر خواهد کشید . اما نمیدانستم چه وقت و کجا .حالا که به آلبوم عکسها نگاه میکنم ، یادم میاید که خیلی از آن موقعها چیزی در درونم تلنگر میزد . هشداری ، علامتی میخواست مرا به خودم بیاورد که آگاه باشم ، لحظهها را آسان نبازم ، که روزی سخت دلتنگشان خواهم شد .
صفحات سیاه رنگ آلبوم ورق میخورد . به همهٔ آنهایی که یک روز رفتند نگاه میکنم . به ثانیه ایی قبل از گرفته شدن آن عکسها فکر میکنم. آن زمان که دست در گردن یک دیگر می اندازیم تا لحظههایمان را به ثبت برسانیم . آن لحظه ایی که نور فلاش تمام محیط اطرافمان را روشن میکند ، توی چشمانمان میزند و مطمئنمان میکند که آن لحظه را صید کرده ایم .
وقتی دقت میکنم میبینم همیشه لبخند به لب دارم .با خودم فکر میکنم چند نفر از این آدامها ، عکس مرا دارند ؟ چند نفر مرا به یاد دارند ؟ توی زندگی چند نفر تاثیر گذار بودهام ؟ چند نفر مرا با خاطره ایی خوش به یاد میاورند؟
چطور میشود که گاهی یک لحظه طولانی تر از یک " لحظه " میشود ؟ من از همان اول میدانستم زمانی که یک لحظه کند تر از یک " لحظه " بگذرد ، برای همیشه در ذهن آدم جاودانه میشود!
کسی جایی گفت :" دخترهای خوب دفتر خاطرات دارند .دخترهای بد هرگز وقت نوشتن ندارند . " من ؟ من تنها میخواهم جوری زندگی کنم که به یادم بماند ، حتی اگر جایی نوشته نشود .
***
هیچ چیز شیرین تر از خواندن دفتر خاطرات سالهای گذشته نیست . سالهای نو جوانی و جوانی . وقتی که به خطوط رنگارنگ دفترچه نگاه میکنی، به دست خطت که چقدر تغییر کرده ، به حسّ وحال آن روز که مینوشتی و به رنگ کاغذها که در حال شکری شدن و کهنه شدنند. گاهی عطر آن روزها توی مشامت میپیچد . حسّ و حالی که داشتی به یادت میاید . گاهی حتی ترانهای که آن روزها گوش میدادی را به خاطر میآوری . گاهی خودت را میبینی ، حتی لباسهایی که دوستشان داشتی . آرزوهایت را به یاد میآوری . آنوقت اگر مثل من صندوقچهٔ قدیمی داشته باشی حتما سراغش میروی و کاغذها و گردنبندها و تمام یادگارهای مادربزرگ را بو میکشی .
مادر بزرگ کمد چوبی زیبایی داشت . یک طرفش لباسها آویزان بود . شالهای ابریشمی و پیراهنهای قدیمیش که من خیلی دوست داشتم و همیشه عطر خوشی از آن لباسها به مشام میرسید . سمت دیگرش سرویسهای چینی و وسائل مهم را نگاه داری میکرد . کاغذهای مهم را هم در یک جعبهٔ آهنی قرمز رنگ که روی درش عکس زن زیبایی بود نگهداری میکرد . پایین کمد هم دو تا کشو بود که داخلش پر از کیف پولهای رنگارنگ و گردن بندها و سکّه های قدیمی بود. گاهی که به خیال خودم مادر بزرگ خواب بود میرفتم سروقت جعبه آهنی و عکسهای جوانی مادر بزرگ را با لذت نگاهش میکردم . پیراهن نقره ایه زیبایی داشت که آرزو داشتم زودتر قد بکشم تا اندازهام شود . ته کمد هم چتر سیاهی بود با گلهای روز قرمز و دستهٔ خراطی شده . همه چیز را با نظم خاصی نگهداری میکرد . حتا شانهها و سنجاقها و دستمالهای داخل کیف دستی اش تا شده و خوش عطر بود . او هر روز روی صندلی چوبی کنار پنجره مینشست و از روزگار جوانی اش برایم میگفت و گاهی آواز میخواند .
با آنکه بچه بودم میفهمیدم که او دوست ندارد پیر باشد . او نمیخواست زمین گیر و سر بار دیگران باشد . او دوست داشت خاطراتش را ده باره و صد باره باز گو کند . او میخواست دیگران او را به یاد بیاورند و در این میان تنها مرا پیدا میکرد که هر بار با علاقه به خاطراتش گوش میدادم و گاهی روی بالش مخملی بزرگش خوابم میبرد . از زمانی که به یادش میآورم او فلج بود . گاهی به بهانهٔ رفتن به دکتر لباسی از کمد در میاورد . کفشهای زیبایی به پا میکرد و بدون توجه به حرفهای پدر بزرگ و عموهایم بدون چادر و مانتو سوار ماشین میشد . آن روزها از دیدن مادر بزرگ از خنده روده بر میشدم . انگار که به میهمانی دعوت شده بود . حالا بهتر میفهمم . او میخواست آنطور باشد که دوست داشت . آنطور باشد که روزی همه دوست داشتند . او میخواست زیبا و جوان در یادها باقی بماند . چهارده سال از رفتن او میگذرد . من او را با همان لباس زیبا و کفشهای مهمانی و شال ابریشمی که اغلب روی شانه اش میافتاد به یاد میآورم . همانطور که دلش میخواست .
***
انگار قدیمترها دختر خوبی بودم. سالهاست که چیزی ننوشتهام . اینکه دختر بدی شدهام یا دارم آنطور زندگی میکنم که به یادماندنی باشد را نمیدانم !
