۲ نخ موی سفید روی چانه اش را نشانم میدهد و با وسواس میگوید : ببین ! تا چند وقت پیش یکی‌ بود ، حالا شده ۲ تا ! میخندم و میگویم : پیر شدی رفت ! اسمش را از آن پس " پیر مرد " میگذارم . پیر مرد سازش را بر می‌دارد و کنج همیشگی‌ می‌نشیند .

باد که میوزد دخترک از شادی ذوق می‌کند . باران که به صورتش می‌خورد میخندد . دخترک با کوچکترین آهنگی دور خودش میچرخد . با چیزهای به این کوچکی شاد و سر مست میشود .هنوز از دنیای پر از درد سر ما بزرگتر‌ها خبری ندارد . هنوز همین بهانه‌های کوچک برای شادیش کافیست .به دخترک حسودیم میشود .

پیر مرد توی کمد آشپز خانه دنبال چیزی میگردد . میپرسم دنبال چی‌ میگردی ؟ میگوید : جای دستمال کاغذی ، همون که نقره ئی بود !

میگویم ما هرگز چنین چیزی نداشتیم ! کمی‌ شوکه میشود .میپرسم : حتما جای دیگری دیده ای ! با اطمینان می‌گوید : مطمئنم هیچ جای دیگر ندیده‌ام !

 

مدتی‌ گذشت . یک شب بعد از اینکه دخترک خوابش برد مشغول مرتب کردن ناخنهایم شدم. قبل از انتخاب رنگ لاک از پیر مرد پرسیدم : چه رنگ لاک بزنم بهتر است ؟

گفت : از همان مدل که همیشه میزدی . همان که خود ناخن صورتی‌ رنگ است و قسمت بالا سفید و براق .نگاهش می‌کنم و ادامه میدهد : آن مدل بیشتر از هر رنگی‌ به دست هایت میاید !

همان چیزی که می‌گوید را انجام میدهم و میگویم : اما من هرگز ناخنهایم را این مدلی‌ درست نکرده بودم !باز شوکه میشود . ماجرای آن روز را یادش میاورم و اتفاقات نظیر آن را . به فکر فرو میرود .

میپرسم : مطمئنی ...نگاه معنی داری می‌کند و میگوید : من مطمئنم روی دستهای تو دیده‌ام ...!

با شک دستهایم را نگاه می‌کنم و میگویم : من به دستهایم اطمینان دارم .پیر مرد دست‌هایم را در دستش نوازش می‌کند . مثل همیشه نرم و عاشقانه و می‌گوید : من احساس می‌کنم با تو خیلی بیشتر از ۵ سال زندگی‌ کرده‌ام .انگار همیشه تو را میشناختم . انگار سالیان سال کنار تو بوده‌ام و با تو نفس کشیده ام .حس عجیبیست ... !

پیر مرد با دستهای نرم و نازکش ساز میزند و من با ناخنهای براقم ظرف میشورم و در خیالم مثل دخترک ، شاد و سرمست دوره خودم میچرخم !

                                                             ¤¤¤

دريغا مسافر !... كه خاطرات زاد بومش را با خود به همه جا می برد و در اين ميان به نور مشكوكی می انديشد كه نويد اقامت ساكن می دهد

می دانم كه می دانی ..... ميان دوری وفاصله تفاوت بسيار است

چرا كه گاه سفر عزيزی را به مسافری عزيز تر تبديل می كند و اين مفهوم عميق عشق ورزيدن است

و اين يادگار تمام اندوه های من است....

. چرا كه هيچ چيز به اندازه ی روح جاده صادق نيست

مسافرت بودم . از لطف همهٔ شما عزیزان که فراموشم نکردید سپاس گذارم.