پهلوان
من جزو اون دسته از آدمهائی هستم که حسابی بچگی کردم یعنی آزاد بودم و هیچ قید و بندی هم نداشتم . در واقع دلم هم ،نمیخواست که غیر از این باشد .ما درخانه پدر بزرگم " پهلوان "زندگی میکردیم . پدرم پسر دوم بود و فرزندی که سرپرستی پدر و مادرش رابعهده گرفته بود. پهلوان شهرت پدر بزرگم بود و این اسم از آنروز که در "کشتی گیله مردی "به شهرت و آوازه رسید همراهش بود.
وقتی خودش از خاطراتش میگفت من دستهایم را زیر چانه ستون میکردم و در چین و چروک دستهای بزرگ و پیرش همه مشتهایی که زده بود را میدیدم . تمام صحنه هائی که تعریف میکرد مثل یک فیلم هیجان انگیز بود که هرگز از تکرارش خسته نمیشدم.زمانی که از نوجوانیش حرف میزد زنگ خاصی در صداش میپیچید انگار که با مرور آن خاطرات چابکی آن روزها در رگهاش میریخت .
حالا که حرفهایش را مرور میکنم این منم که لبخندی محو بر لب دارم و یاد ایام کودکی در دلم غوغائی بپامیکند.پهلوان میگفت :
یکروزیک گاو نر رو با طناب نتونستم مهار بکنم . خیلی بزرگ بود . طناب گردنش رو چنان کشیدم که دستهاش تا شد . تعادلش که بهم ریخت امون ندادم و با یک مشت به وسط پیشانیش کوبیدم . اون بدبخت هم مرد ! این شد که خبر پیچید و پهلوان بزرگ بسراغم اومد و تشویقم کرد که کشتی گیر بشم .
نگاهش برقی میزد و ادامه میداد : تازه اونوقت بود که دیدم .با معروفیت چشم همه به سمت منه .باید جوانمرد میبودم .باید دست محتاج ها و ضعفا رو میگرفتم ! خودم که دیگه وضعم خوب بود . هر دفعه که حریفم رو شکست میدادم پول بود که از آسمون وسط میدون میریخت.اربابهابیشتراز همه پاداش میدادند.اون زمان هزار تومن خیلی پول بود .
انگار پهلوان مرا روی شانه هایش مینشاند و تمام " گیلوا " را میدیدم . انگار وسط میدان خاکی میدیدمش، پدربزرگ جوانم را با آن عضلات در هم پیچیده و چهره جذابش . انگار میدیدم که اول خاک زادگاهش را میبوسد و بعد وارد میدان میشود مردم روستائی و فریادهایشان . بچه ها با پاهای برهنه ولباسهای خاکی و مردی که کلاه بدست دور میدان میگشت و انعام جمع میکرد . اربابها که با آن شکم های گنده روی تختها لم داده بودند و تماشا میکردند ...صدای پهلوان رامیشنیدم که بلند تر از همهَ " یا علی " میگفت . مشتها را گره میکرد و به چشمان حریف خیره میشد .حریفی که خوب میدانست بازنده است.
پهلوان سالیان پی درپی پهلوان گیلان زمین باقی ماند.بعدها او استخدام آتش نشانی شد و در یک حادثه برای نجات جان کسی آسیب دید .در بیمارستان با مادربزرگم که پرستار بود آشنا شد. با هم ازدواج کردند و چون شغل خطرناکی داشت کارش را عوض کرد و کارمند شیر و خورشید شد .
آنروزها پهلوان هر روز عصر کت و شلوار خاکستری راه راهش را میپوشید .موهایش را با شانه ای که روغن خوش عطری به آن مالیده بود شانه میزد . چند قطره از " شبهای مسکو" کف دست میریخت و روی چانه اش میزد.کفشهای واکس زده و عصای خراطی شده را برمیداشت و برای قدم زدن بیرون میرفت.گاهی مرا تا اولین مغازه سر کوچه همراه میبرد و من میدیدم که چطور مردم کوچه و خیابان با دیدنش دست از کارمی کشیدند. می ایستادند و تعظیم میکردند " سلام پهلوان " میگفتند .
پهلوان اغلب تنها دستی تکان میداد و رد میشد.چند سال بعد ، دیگر کسی پهلوان را بیاد داشت . نه از زور بازوی پهلوانی اش خبری بود و نه از مقام و شغل آنچنانی اش .گوئی تمام چاکرم مخلصم هایشان و آن تعظیم های بلند بالا تا زمانی بود که مقام و شغلی داشت وتمام عزت و احترام برای شغل و " اتیکت " گذاشته میشد . آقای دکتر ،جناب مهندس...مردم عجیبی داریم .
بیاد دارم یکروز باران تندی گرفته بود . مردم در حال دویدن بودند تا سرپناهی پیداکنند .منهم چتر بدست راه خانه رادر پیش گرفته بودم.در چند متری خانه پیر مردی دیدم که به آهستگی قدم بر میداشت .شانه های پهن و افتاده اش را خوب میشناختم .سالها بود که دیگر نه از سلام و تعظیم خبری بود نه حتی کسی نام پهلوان را میدانست .
زمانه عوض شده بود.حتی کسی دلش برای آن پیر مرد لرزان که زیر رگبار میرفت نمیسوخت. پشتش ایستادم و چتر را بالای سرش گرفتم.تمام لباسش خیس بود و قطرات درشت باران با بی رحمی از موها روی گردنش میریخت .چند ثانیه که گذشت ایستاد . چشمانش خوب نمیدید . همان لحن مودبانه همیشگی گفت : از لطف شما ممنونم خانم .بغض گلویم را میفشرد گفتم : منم پهلوان !
لبخند تمام چهره اش را پوشاند.
چقدر خوشحال بودم که اشکهایم را نمیبیند .چقدر دل تنگ آن روزگارم . افسوس هرگز فرصت نشد با پهلوان خداحافظی کنم . افسوس هرگز ندای واضحی نمیشنوی که بگوید این آخرین دیدار است و تومیروی واطمینان داری که بازهم کنارش خواهی نشست .آن آخرین بار که گوئی او میدانست دیدار دیگری در کار نیست و من نمیدانستم ، مرا به اتاقش برد .
کمد چوبی قدیمی راکه باز کرد من باز شدم آن دختربچه بازیگوش که توی کمدو لابلای لباسهای خوش عطر مادر بزرگ قایم میشد هیچ چیز جذاب تر از آن نبود که لباسهای قدیمی و شیک مادربزرگ را تنم کنم ، گردنبندهایش را روی هم به گردن بیاویزم و کیفهایش را از شانه آویزان کنم . بعد آن چتر زیبای سیاه را که گلهای سرخ داشت بالای سرم بگیرم و آواز بخوانم.من غرق افکارم بودم و پهلوان یادگارهای مادربزرگ را روبرویم گذاشت .
آنها را به هیچ کس نداده بود .حتی هیچ نوه ای از مادربزرگ یادگاری نگرفته بود. کیف چرمی مادر بزرگ هنوز بوی عطر میداد .پهلوان دو روسری بزرگ ابریشم روبرویم گذاشت و گفت : اینها خیلی قدیمی اند .این ها رو ارباب بعد از اولین قهرمانی به کمرم بست . اینها رو مادر بزرگت برات گذاشت شاید دفعه دیگه که بیای من نباشم .
بعد از مرگ پهلوان رسیدم . تا آن موقع هرگز به زادگاهش نرفته بودم .شاید قسمت نبود. پهلوان در حیاط امامزاده لابلای گلها وعلفها آرمیده بود. کنارش نشستم " پهلوان ... فرزند خورشید" !
اشکهایم بی مهاباجاری بود.هرگز در عمرم آنهمه اشک نریختم .بچه های پابرهنه روستائی از پشت دیوار نیمه ریخته نگاهم میکردند .
تمام خاطراتم مثل یک فیلم ازبرابرم میگذشت .کنارش نشستم و برایش ازکودکی م گفتم . میدانستم که سالهای آخر را به سختی گذرانده .کسی هم نبوده که دست او را بگیرد دست او که همیشه دستگیر ضعیفان بود .پهلوان آرام خوابیده بودو از پشت قاب عکس خاک گرفته نگاهم میکرد.
نگاهی که هزاران حرف ناگفته داشت !

