روبه آینه قدی ایستاده ام . موهایم با آن همه " تافت " مثل کلاه ایمنی سنگینی میکند . دو طرف موهایم بطرف بالا جمع شده و چند گل یاس لابلای آنها جا گرفته . بقیه تاب داده شده و آزار روی شانه ها و پشتم بازی میکند. پیراهنم تا روی زمین را جارو میزند . نگاهی به خودم می اندازم . بیاد دارم که با قاطعیت گفتم : من لباس سفید و تور توری دوست ندارم ! تور سر و تاج هم خوشم نمیاد . و او مثل همیشه موافق و مهربان گفته بود : هرچی دوست داری بپوش عزیزم

یاد دو سال پیش می افتم که جوانی خسته و تکیده سلامی کرد و سراغ رئیس را گرفت .                   من مشغول کارهایم بودم وبعد از نگاهی گذرا غرق درافکارم و ادامه کار شدم . صبح فردا لباس کار بتن وارد سالن شد و خودش را به همه معرفی کرد . با هم رسمی دست دادیم و در جواب یکی از همکاران که معنی اسمش را پرسیده بود گفت : سعادتمند. بعد از چند ساعت از او چیزی خواسته بودم و طبق عادت جمله ام را با " لطفاٌ " شروع کردم . سریع انجام داد و بعد با لحن گله مندی گفت : انگار اینجا یکی دو تا رئیس نداره . هر کی از راه میرسه یه دستورمیده ! گفتم : منظورتون ... سریع ادامه داد : نه منظورم شما نیستید ... هیچ کس یه کلمه لطفاٌ یا تشکر از دهنش در نمیاد . گفتم : سخت نگیر، باید خودی نشون بدند ، همه جا همینه ! خودم را در دالان اتاقکی جا دادم و در حالی که حواسم به بیرون بود سیگاری روشن کردم . از جیبش پاکت سیگاری در آورد با تعجب گفتم : سیگار میکشی ؟ او هم با تعجب پرسید : ـمگه جرمه ؟ خنده ام گرفت . گفتم : نه ... اما مگه چند سالته ؟

چی بنظر میاد؟ :

من اصلاً حدس زدنم خوب نیست اما شاید ۱۸ یا ۲۰ :

با همان لحن مودبانه ادامه داد : مرسی . یادم بندازید یه نوشابه مهمونتون کنم ! معلوم بود اصلا از حدسم خوشش نیامده . گفتم : من که گفتم ناشی ام . گفت :من ۲۸ سالمه

آنروز با کلی استرس برای انتخاب پیراهنم رفتیم . خیلی راحت برای زن و مرد فروشنده توضیح داد که من لباس سفیدی که همه میپوشند نمیخواهم و دوست دارم همه رنگها را امتحان کنم . سبز روشن ، بدک نبود اما زیادی باز بود و پائینش آنقدر سنگ داشت که لباس رو تن آدم آویزان میشد . پیراهن قهوه ای را تنم کردم پارچه شفاف و گرانبهائی داشت و دامن خوش فرمی که وقتی دور خودم چرخیدم از پائین زانو مثل چتر باز شد . بقیه قسمتها مثل پوست به تنم چسبیده بود . چکمه هایم از زیر پیراهن نمایان بود گفت : این خیلی بهت میاد ! خندیدم و گفتم : به شرطی که با همین چکمه بپوشمش ! نه ... خیلی چسبانه ، بعد هم تیره ست ! پیراهن سیاه کوتاهی که نه شانه داشت نه آستین و عین لباسهای عروسک با ساتن صورتی رنگ تزئیین شده بود .: برای مهمانی خوبه ! میدانستم رنگ سیاه دوست ندارد گفتم : کوتاه نمیخوام !قرمز و بنفش و ... از صورتی بیزارم 

 مرد فروشنده لباسی را که یقه اش مثل روبان روی جا لباسی گره خورده بود و دامنش را روی دست دیگرخوابانده بود آورد . "این یک دونه بیشتر نمونده و همین یک سایزه ". رنگ شراب سفید بود . ساده و بلند . خودش بود .وقتی روبرویش چرخیدم نگاه تحسین آمیزی کرد . زن و مرد فروشنده مثل همه لباسها تعریف و تمجید میکردند و من اهمیتی ندادم چون آنها میخواستندجنسشان را بفروشند و با اینکه ساعت کاری تمام شده بود در را قفل کردند تا کسی مزاحم ما نشود .

 گفتم : بالاش خیلی بازه ؛ پشتش هم که هیچی نداره حتماٌ یا پارچه ش گرون بوده یا خیاطش ناشی ! میخندد و میگوید

" اما خیلی بهت میاد"

مثل آنروز که بعد از مدتها پیراهن سیاهم را نپوشیدم . پیراهن سفیدی بتن کردم و جلیقه سیاهم را رویش پوشیدم و مثل هر روز بعد از تکمیل آرایش و جمع کردن موها بطرف بالا رفتم . از در که بیرون رفتم دیدمش : چقدر رنگ سفید بهت میاد 

شاید برای اینه که همیشه منو با رنگ سیاه دیدی  " 

 خیلی بهت میاد! تشکر کردم و راهم را ادامه دادم

چند ساعت بعد دوباره دیدمش . چقدر گوشواره هات خوشگلند ! دستی به گوشوارهایم زدم که یادم بیاید کدام را میگوید . یک جفت ستاره که پره های نامنظمی داشت و روی لبه یکی از پره ها نگین سفیدی میدرخشید .با دقت نگاهش کردم . به چه چیزهائی دقت میکرد . اما بروی خودم نیاوردم .

صدایش را میشنوم که بلند با تلفن حرف میزند . مشغول آرایش صورتم میشوم . کفشهایم را میپوشم و کیفم را برمیدارم . در میزند . روبرویم می ایستد ونگاهم میکند !آرام مرا میبوسد و حلقه مار پیچ گلی که خودم طراحیش کردم را به دستم میپیچد . گلهای یاس و ارکیده و چند شکوفه کوچک سرخ تمام پشت دست تا سائدم را میپوشاند. تمام مسیر با یک دست فرمان را گرفته و با دست دیگر دستم را نوازش میکند .گاهی مردم که کمتر ماشین گلکاری شده دیده اند بطرف ما نگاه میکنند . دختر بچه کوچکی از داخل ماشینی که کنارمان حرکت میکند چیزی میگوید و با هیجان ماشین ما را نشان میدهد . مادرش چیزی میگوید و با لبخندی نگاهمان میکند . برای دخترک دستی تکان میدهم و او هیجان زده دستهایش را تکان میدهد . نور ملایمی تمام آتلیه عکاسی را روشن کرده .

" به هم نگاه کنید... لبخند ، کمی بیشتر " 

نگاهش میکنم . پوست گونه هایش میدرخشید و با چشمهایش میخندید .مژه های بلندش سایه محوی روی چشمهای شیشه ایش انداخته بود 

یاد روزی میافتم که عینکش را برداشته بود . از در که وارد شدم روبرویم سبز شد . سلام کرد و من با تعجب گفتم : چیکار کردی ؟ قیافه ات خیلی عوض شده !با پنجه موهای روی پیشانی اش را بالا داد . چه پیشانی بلندی .تازه چشمان درشت و مژه های بلندش را دیدم . خندید و گفت : لنز گذاشتم راحت تره ! برای تعویض لباس به رختکن رفتم . تمام پرسنل کمد مخصوصی داشتند بجز او که آخر از همه آمده بود و کمدی نداشت و وقتی کلید رزروی کمدم را به او دادم خوشحال شده بود چون میدانست هیچ کس دیگر چنین پیشنهادی به او نخواهد کرد 

"کمی نزدیکتر "

 و نور فلاش تمام اتاق را روشن میکند . عکاس تمام مدت در حال خندیدن و حرف زدن است و مدام عکس میگیرد . در بین حرکاتی که از ما میخواهد او حتی یک لحظه دستهایم را ول نمیکند. دستهایم را که عرق کرده فوت میکنم و میگویم : چیه ؟ آرام میگوید : هیچی

: خب چرا دستهامو محکم گرفتی ؟ عاشقانه نگاهم میکند و با خنده میگویم

 نترس فرار نمیکنم .

هردو میخندیم و نور تمام اتاق را روشن میکند

آقای رئیس گفت: این پسره که تازه اومده خیلی بچه خوبیه . میشناسمش از تو هم خیلی خوشش اومده . لبخند زدم و جواب همیشگی را تحویلش دادم " شما که میدونید من نامزد دارم " ! حرفهای ما در حد چند جمله و آنهم در رابطه با کار رد و بدل میشد . تا آنروز که سیگاری آتش زدم و آقای رئیس مشغول سخنرانی بود و از روابط حرف میزد . او هم معتقد بود که وحشتناکتر از همه ازدواج غیابی با کسیست که جای دیگری زندگی میکند و....نظر مرا پرسید گفتم : آره واقعاً احمقانه ست ! و رئیس افزود : عین همین کاری که خودت کردی ! دیدم که رنگ صورتش پرید و دستپاچه زیر لب پرسید : مگه شما ... در حالی که ترکشان میکردم گفتم : متاسفانه

سر صحبت موقعی دیگر باز شد . از خودش میگفت و ازدواجش و ضربه ای که خورده بود . و با اطمینان خاتمه داد "منهم تصمیم گرفتم دیگه روی کسی حساب باز نکنم ". میدانستم چنین زخمی به این راحتی ها خوب شدنی نیست . از طرف دیگر با اطمینان کامل از اینکه دوست خوبی پیدا کرده ام از زندگیم گفتم .از رابطه ناموفقم با نامزدی که در نیمکره دیگر بود و زندگی مشترک ۲۰ روزه ام گفتم 

داشت در مورد کلاس خصوصی موسیقی با یکی از همکارانم صحبت میکرد . من پشت   صندوق مشغول حسابرسی فروش آنروز بودم که کارم را تمام کنم و به حرفهایشان هم  گوش میدادم . همکارم از قیمتی که پرداخته بود میگفت و او جواب میداد .  جمله اش خوب یادم نیست اما تقریبا این بود که من چنین  کلاسی داشتم قیمت کمی بالاتر بود . دست از شمارش برداشتم و پرسیدم مگه شما ...  لبخندی زد و گفت : دوست داری آواز بخونی . بی اختیار چشمانم پر از اشک شد و گفتم     

 : همیشه  آرزوم بوده .بعد به خودم مسلط شدم و با همان خنده و لحن شوخ همیشگی گفتم 

: البته خودم یه پا  خواننده ام . فقط باید پول بدم که مردم به صدام گوش بدند . همه خندیدند  .

ـمن حاظرم یادت بدم . 

ـاما من چنین پولی ندارم چند ساعت باید بدوئم تا یک ساعت کلاس برم .

ـ مگه نمیگی آرزوته .اگه واقعا آرزوته من یادت میدم

 خیلی راحت گفتم :اصلا بهت نمیاد اینکاره باشی.

او هم با همان لحن گفت : بهم میاد چیکاره باشم ؟

: نمیدونم . دانشجوئی ... چیزی . من حدس میزدم دانشجوئی و آومدی دنبال کار !

: بله و ۱۸ سالمه !مرسی! 

قرار شد هفته ای دو جلسه برای شروع بگذاریم تا نت ها را یاد بگیرم.  

 .