دو سال از آشنائیمان میگذشت .پرده حریر سفید سالن با خامه دوزیهای طلائیش و دو آباژور روی پنجره نور ملایمی به اطراف میپاشید .همه مهمانها آمده اند . کنارم نشسته و تلاش میکند هیجانش را مخفی کند . دست چپم را دو دستی گرفته و انگشهایم را فشار میدهد . میدانم حواسش نیست . نگاهم توی آینه قاب طلائی که با دو شمعدان کریستال ساده و دو شمع سفید تزئین شده گیر میکند .چشمهایم انگار خشک شده هی تند تند پلک میزنم و سعی میکنم رژ لبم را نخورم . سفره عقد ما روی یک میز کوچک نیم متری جا گرفت .  بهترین دوستم بهمن و نامزدش بهار راحتمان نمیگذارند و از تمام ثانیه ها عکس و فیلم میگیرند.

بهار گاهی تنها علامت میدهد و من اشاره هایش را ترجمه میکنم " صاف بشین ...لبخند بزن ... به موهات دست نزن . ..لباست رو درست کن ... از توی آینه نگاهم میکند و چیزی با لبخند میگوید . صدایش را نمیشنوم و فقط میگویم : آره

روز اولی که برای یاد دادن موسیقی آمد گلدان زیبائی در دست داشت . گلدانی یشمی رنگ و مکعب شکل . گل زیبا وعجیبی در گلدان دیده میشد که تنها یک شاخه و یک گل داشت و تا آنروز ندیده بودم . سنگهای سفید و یشمی در پای گل دیده میشد و یک سنگ کریستال قرمز که در بین همه آن رنگها خودنمائی میکرد .تشکر کردم و از نگاهم میخواند که سلیقه اش را تحسین میکنم .به در و دیوار خانه نگاه میکرد به همه نقاشیها و صورتکهای گچی که از دیوار آویخته بود .انگار در عمرش" خانه ایرانی" ندیده. مثل افسون شده ها همه جا را نگاه میکند

فکر نمیکردم بعد از اینهمه سال اینقدر حال و هوای ایران رو توی خونه ات جا بدی ! اصلا بهت نمیاد !گفتم

به این میگند وقف دادن . بیرون مثل بقیه رفتار میکنم . اگه نکنم منو توی خودشون راه نمیدند . اما اینجا مال منه . مال خودِ خودم ! حتی سر سوزن این خونه رو با عرق ریختن جمع کردم . پس اون شکلی باید باشه که دلم میخواد . البته دوست داشتم بجای مبل یه سکوی چوبی بود که روش فرش و پشتی ترکمنی میگذاشتم . اونهم بعداً شاید درست کردم .گوشه ای را انتخاب کرد و پرسید

چقدر صورتک ... چقدر" خورشید "

گفتم : من عاشق خورشیدم چون بیدریغ میبخشه . صورتک منو یاد بچگیم میندازه . دوست داشتم دلقک سیرک باشم که همیشه یک خنده بزرگ روی صورتشون نقاشی شده! به مجسمه های روی دیوار و خورشیدی که در همه نقاشیهایم دیده میشد دقت کرد . برایش جالب بود که همه چیز آن خانه قصه ای برای خودش داشت . 

توی برخورد اول حتی فکرشم نمیکردم پشت اون نقاب اینی باشی که الان میبینم . از حرفش تعجب نکردم . گفتم 

اون نقاب توی محیطی که من کار میکنم الزامیه 

میفهمم چی میگی ! اما برخورد اولت و حتی معرفی خشک و رسمیت اونقدر سرد بود که ...

خندیدم و گفتم : که فکر کردی من از اونهام که از دماغ فیل افتادند ؟

 راستش رو بخوای آره . بعد اول فکر کردم از ایرانیها بدت میاد مثل خیلیها که ضربه خوردند و رفتند قاطی به اصطلاح خارجیها . کم کم فهمیدم اشتباه میکنم و دلیل اون سردی فقط غریبه بودنم بوده

گفتم : اون دیوار خشن و سخت با یه عالمه سیم خاردار و شیشه خورده فقط بخاطر اینه که اینور دیوار بال پروانه ست که حتی آروم هم بهش دست بزنی میشکنه ! اون دیوار برای اینه که هیچ کس جرات نداشته باشه بهم نزدیک بشه!

چشمهایش از نم اشک میدرخشید و میدانستم حرفهایم را فهمیده .معرفی اولیه تمام شد . به نظر من تمام شده بود و اگر دفتر نت و قلم را روی میز نمیگذاشتم او همچنان حریصانه مشتاق شنیدن بود

خب اول یه دهن بخون ببینم کجای کاری

چی بخونم

 هر چی که دوست داری . نگات هم نمیکنم . فکر کن تنهائی

چشمهایم را بستم

*این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست
خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست
وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید
معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست ...

:امتیاز بزرگی که صدات داره اینه که خیلی با احساس میخونی . چرا چشمهاتو میبندی موقع خوندن ؟

ـ تو که گفتی نگام نمیکنی  

...  حالا :

وقتی میخونم حس خاصی دارم . حسش اینقدر قشنگه که نمیخوام چیز دیگه ای رو ببینم

ـ تا به حال ترانه ای شنیدی که فکر کنی خوندنش برات خیلی سخته؟ 

: تا دلت بخواد ... و همیشه خواننده رو تحسین کردم . هایده !

: اون حسابش از بقیه جداست !

: صدای گوگوش هم برام قابل تحسینه ... ا ونجا که داد میزنه * " خدایا ، کویرم ..." روزی که خدا حنجره تقسیم میکرد اونها اول صف وایساده بود و زنبیل منو هم باد برده بود .

بلند میخندد و میگوید : دیر پیدات کردم

نگاهش که میکنم حرفش را تصحیح میکند و میگوید : مثلاً اگه از بچگی امکانش رو داشتی ... الان هم دیر نیست . صدا رو میشه تمرین داد میشه انعطاف پذیرش کرد . در حین کار پرسید :

چه آهنگهائی گوش میدی ؟ از چه سبک خوشت میاد ؟ گفتم :همه چیز گوش میدم . متال تا سنتی خودمون . ازکوچه بازاری و کوئیین بگیر تا ... اما بیشتر ستار گوگوش یا مثلا شادمهر . راستی آهنگ جدید داریوش رو خیلی دوست دارم اسمش هست " چکاوک " شنیدی دیگه ؟

خیلی جدی گفت : آره همون که میگه چکاوک ، هان چه خبر آوردی ... وز کجا وزکه خبر آوردی ؟

 گفتم آره شعر داریوش که نیما خونده ! و هر دو از خنده ریسه رفتیم

گفتم :البته میدونم شما جز موسیقی اصیل ایرانی چیزی گوش نمیدی . باز خندید و گفت : شرمنده . گفتم : به همین دلیل گفتم شاید دوست داشته باشی به کنسرته استاد عباس قادری که آخر هفته ست بری . میای ؟ باز شوق کودکانه ای در نگاهش درخشید . میدانستم خیلی تنهاست .جوابش مثبت بود

فلاش دوربین همه اتاق را روشن کرد و رو به بهمن طوری که بقیه مهمانها نشنوند گفتم : کور شدم !خنده موزیانه ای کرد و گفت

بعداً ازم تشکر خواهی کرد

حاج آقا با خنده و شوخی صحبت میکرد و دست چپم بین دستهایش تب کرده بود . گاهی که سرش پائبن بود با گلهای یاسی که روی دستم پیچیده بازی میکرد . به چتر مژه های بلندش نگاه کردم . نگاهش کردم .مثل همان روز اول آرام بود و متواضع . خوب بلد بود استرس و هیجانش را مخفی کند . گاهی جمله کوتاهی خطاب به مهمانها میگفت و دوباره سکوت میکرد . مهمانها ۷نفر بودند که از آشنایان قدیم او محسوب میشدند ، به اضافه مادرم و دو دوستم بهمن و بهار .

:این نت ها و صداها و سکوت و ... حوصله آدم رو سر میبره . خندید و با همان آرامش همیشگی شروع به نوشتن و توضیح دادن کرد . با حوصله و وسواس خاصی مینوشت و من بدون اغراق از دیدن دست خطش شکّه بودم و نیازی نبود که بپرسم " خوشنویسی هم بلدی ؟ " انگشتان ظریف و بلندش با حرکات موزون قلم دیدنی بود .او بی شک تمام عمرش را برای فراگیری ظریفترین و زیباترین هنرها صرف کرده بود . زمانی که ناچار بود صدای نتها را در بیاورد میدیدم که صدائی فوق العاده رسا و پخته داشت و من با وجود دانش کمی که داشتم فکر میکردم او خواننده اُپرا بوده و بروز نمیدهد . و حالا دست خطش متحیرم میکرد

گفتم :خوشنویسی از کجا یاد گرفتی ؟

:جزو کارهام بود . یعنی ازش نون در می آوردم ! بعد لبخندی زد و گفت :

:از بچگی فرش میبافتم . از مادرم یاد گرفتم . دائیم روی کریستال طرا ح ی میکرد یا به سفارش دیگران روش خطی مینوشت . منهم ازش یاد گرفتم

استادم میگفت چشم هنرمند دزده ! حق داشت

اگر از پایه و اساس یعنی نتها شروع کنی بعدها که خواستی ساز یاد بگیری راحت تره

   گفتم : ساز ؟؟؟

ـ آره مثلا اگه الان یک پیانو داشتیم کارمون خیلی راحت تر بود که صدای نتها رو حفظ کنی در عوض کمانچه هست ... تا یه پیانو بخریم !یعنی بخری

نگاهش کردم . نگاهش را دزدید و دوباره سرگرم نوشتن شد

فردای آنروز وقتی روبرویم ایستاد با نگرانی نگاهم کرد و پرسید 

چیزی شده ؟

گفتم :نه

پرسید :چرا زیر چشمات ورم کرده ؟

گفتم : پیش میاد !و خودم را مشغول کار نشان دادم .مکثی کرد و ادامه داد 

خب ... دو حالت داره یا دیشب خیلی خوش گذروندی یا تا صبح گریه کردی . بدون اینکه سرم را بالا کنم به کارم ادامه دادم و گفتم

تو فکر کن اولیش درسته

جوابم بیشتر کلافه اش کرد . به هزار بهانه دور و برم میگشت .طاقت نمی آورد اما آدمی هم نبود که سوال بپرسد

به رفاقتش اطمینان داشتم اما شرح آنهمه گرفتاری برایم سخت بود .آنروز وقتی همه جا خلوت شد پشت پیانو نشست و شروع به نواختن کرد .با شگفتی به بازی انگشتانش که روی کلاویه ها میرقصید نگاه میکردم . غرق خودش بود

آنشب با تمام جنگ اعصابی که داشتم تصمیم گرفتم چند ساعتی همه چیز را فراموش کنم. قرارمان ملاقات جلو درب ورودی بود

خودم را جلوی آینه برانداز کردم .روژ لبم را کمرنگ کردم . موهایم را آزاد روی شانه ریختم .بلوز سیاه با آستین بلند و یقه قایقی که تا روی شانه هایم باز بود و دامن مشکی پر چین کمربند و چکمه بلند. همه چیز همانطوری بود که دلم میخواست باشد . پشت میز که نشستم از در وارد شد . کت و شلوار سیاه خوشدوختی بتن داشت و از دیدنم ذوق زده شده بود .

 

ادامه دارد

*۱-شکایت از آلبوم فصل تازه شعر از اردلان سرفراز آهنگساز فرید زولاند خواننده گوگوش

۲ـکویر از آلبوم منو گنجشکهای خونه شعر از اردلان سرفراز آهنگساز حسن شماعی زاده خواننده گوگوش*