دلم برات تنگ شده جونم !

دلم میخواهد یکبار دیگرکنــارت چهارزانو بنشینم و همه حرفهائی که توی دلـــم انبار شده بگویم . بگویم که چقدر از شیار گوشه چشمانت خوشم می آید و چقدر حرف نگفته در چشمانت خواندم . دلم میخواهد سکوت کنی و نگاهم کنی و من حرفهایم را بزنم .دلم میخواهد از آنروز برایت بگویم که مرا جلو هنرستان پیاده کردی و من با عجله پیاده شدم و از لای میله های بیمارستان گل سرخی چیدم و به تو دادم . چشمانت برقی زد و گفتی : گل باشی ولی عمر گل نداشته باشی .
دلم میخواهد برایت از آنروزی بگویم که دستم را از پنجره بیرون برده بودم تا خداحافظی کنم . تو دستهایم را ول نمیکردی و دنبال ماشین میدویدی . هربار به آنروز فکر میکنم قلبم میگیرد . کاش دستهایم را ول نمیکردی .
دلم میخواهد از همه آنروزهائی که پول را بین مشتهایت مخفی میکردی تا من نبینیم و بچه های فقیر، شاد و پر سر و صدا دنبالمان میدویدند ، بگویم . از همه سخاوتی که داشتی و فکر میکردی من نمیفهمم و از همه بی کس شدنت ... دلم میخواهد بگویم میدانم چقدر تنهائی و میدانم لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست .
دلم میخواهد بگویم که بهترین خاطره ام با تو همان شبی ست که دست دور بازوانت انداختم و تمام شهر را قدم زدیم . همه آن کوچه و خیابانهائی که از آن خاطره داشتی . دلم میخواهد از آن بعد از ظهر پائیزی بگویم که گفتی کنارت بنشینم . کتاب را باز کردی و بلند خواندی :میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه راه است ...
گفتم : آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد .نگران نباش !
سرت را روی پاهایم گذاشتی و خوابت برد . میدانم اینرا هم یادت نیست . میدانم که شاید هیچکدام اینروزها یادت نباشد .میدانم که شاید مرا هم به جا نیاوری اما این آرزوی من است که یکبار دیگر چهارزانو کنارت بنشینم و حرفهای نگفته ام را بگویم .
( مدتی نخواهم بود . این به معنای خداحافظی نیست .
حال پدرم خوب نیست و من حرفهای نگفته زیاد دارم . به امید دیدار ! )