یادش بخیر

از بچگی توی خونه پدربزرگ پدریم " پهلوان " بزرگ شدم . من تنها بچه ای بودم که تــــــــوی همون خونه بدنیا اومدم . یه خونه قدیمی توی یـــــک کوچه قدیمی . از اون خونه ها که ایوون سرتاسری و ستونهای چوبی داشت و فاصله ایون و حیاط به اندازه یـــــک پله بود . دور تا دور حیاط اصلی اتاق های جداگانه بود و توی اون اتاقهای کوچیک مستاجرهای جور واجور زندگی میکردند . سمت دیگه حیاط هم یه باغ بزرگ بود پر از درختهای انار و انجیر و هلو . از سمت باغ یه شاخه پر از بار انگور میومد و شکل یه طاق سبز روی حیاط اصلی سایه مینداخـــــت . روزها زنهای خونه توی حیاط فرش پهن میکردند و هر کسی مشغول کاری میشد . یکــــــی سبزی پاک میکرد ، یکی پیاز سرخ میکرد ، دو نفر ترشی درست میکردند ، دو نفر کنار حوض ظرف میشستند و ما بچه ها هم دنبال بازی وشیطنتهای خودمون بودیم .شب بعد از شام همه زنها دور حوض ظرف میشستند و پچ پچ میکردند . مردها هم روی ایوون لم میدادند و پاسور بازی میکردند .
یکی از مستاجر ها پسری همسن و سال من داشت که آزار و اذیتش سرگرمیه من بود . از قطار برقی میترسید و من هم مرض داشتم با قطار دنبالش کنم و وقتی که با جیغ بنفش مادرشو صدا میکرد بخندم . زنهای خونه اسمش را " آقای هالو " گذاشتند که گمان میکنم آن زمانها اســـــم یـــــکی از شخصیتهای سریال تلویزیونی بود . طفلک پدر مادرش هم چون نا سلامتی من نوه صاحب خونه بودم چیزی بهم نمیگفتند و اشک آقای هالو رو در آوردن شده بود سرگرمیـــــه من . از اونطرف نه توی خونه نه توی کوچه بچه ای نبود که حریف من باشه . پسر و دختر ازم حرف شنوی داشتند اگه هم کسی جرات میکرد چیزی بهم بگه وسط کوچه مینشستم و اونقدر جیغ میزدم تا کسی به دادم برسه و اغلب هم " پهلوان " در حالی که عصای چوبیش رو توی هوا تکون میداد از راه میرسید و همه مثل موش جیم میشدند .
خلاصه که من با تکیه به بازوهای آهنین پهلوان برای خودم سلطنت میکردم . اغلب پسرهای کوچه با سر و کله خونین و گریه میرفتند خونه و چند دقیقه بعد هم مادرهاشون جلوی درخونه صف میکشیدند .
طفلک مادرم که از دست من کلافه بود و هر دفعه سعی میکرد با معذرت خواهـــــی ماجرا رو ماست مالی کنه .۴ـ۵ ساله بودم که با سنگ پیشونیه پسر همسایه " اسی "رو شکوندم و خون راه افتاده. مادرش در حالی که شیون میکرد گفت : اگه میزدی چشمش رو کور میکردی جواب پدرش رو چی میدادم ؟
در حالی که دست پهلوان توی دستم بود گفتم : اتفاقاٌ میخواستم بزنم به چشمش ، تازه کور هم بشه یه چشم دیگه داره . یادمه زن همسایه چنان نگاهم کرد که انگار میخواست بگیره خفه ام بکنه . که پهلوان پا پیش گذاشت و ماجرا ختم به خیر شد .
" اسی " چند سالی بزرگتر بود و این براش اُفـــــت داشت که از من کتک خورده اونـــــهم با اون همه بخیه توی پیشونیش . اونقدر جنگ و کتکاری ادامه پیدا کرد که خونوادشون از محله ما رفتند .سالها اومد و رفت تا عروسی بهترین دوستم شد و روز عروسی وقتی خواســـــت همسرش رو که تا اونروز ندیده بودم معرفی بکنه با شنیدن اسم " اسی " خنده ام گرفـــــت . نگاهم روی پیشانیه آقای داماد بود و وقتی خودم را معرفی کردم دستی به پیشانیش کشید و گفت : ما انگار قبلاٌ همسایه بودیم نه ؟
در حالی که میخندیدم گفتم : خوشحالم که ضربه اونقدر کاری بوده که بعد از این همه سال فراموش نکردی !
یادش بخیر !
سالهای سال توی اون باغ بزرگ و لابلای آدمهای جورواجور بچگی کردم . دو تا پسر دانشجو مستاجر ما بودند به اسم " احسان " و " محسن " . یادمه برای بازی میرفتم توی اتاقشون و با خودکارها و خمیردندون در و دیوارو نقاشی میکردم . اونها هم چیـــــزی بهم نمیـــــگفتند . صدای مادربزرگ که نمی اومد میفهمیدم داره نماز میخونه . میرفتم کنارش مینشـــــستم و عطر سجاده توی مشامم میپیچید . کیسه کوچک خوش عطری داشت که میگفت خـــــاک کربلاست و خیلی دوست داشتم بدونم خاک اونجا چه رنگیه . از سر و کولـــــش بالا میرفتم تا نمازش رو تموم کنه و بریم سراغ کمد قدیمیش . یکروز لابلای انگشتـــــر ها و سکه هاش دو تا سکه سیاه در آورد و گفت :
این خونه رو من و پدر بزرگت با دستهای خودمون ساختیم . وقتی " پی "( زیر بنا ) خونه رو میکندیم این سکه ها رو پیدا کردیم که مشت مشت با هر ضربه کلنگ میریخت زیر پـــــامون . بقیه رو عموهات کش رفتند این دو تا برام مونده . میدمش به تو به شرطـــــی که به کسی نشون ندی ! پرسیدم : مگه اینا چی اند ؟ مادربزرگ آهسته گفت : زیر خاکی !
سکه ها را خیلی دوست داشتم . انگار گنج بزرگی رو بهم داده باشند . روی یکـــــی طرح گوزن شاخدار بود و روی دیگری عکس شمشیر و با خط ناخوانا چیزهائی پشتشان نوشته شده بود .یه شب سکه هامو به احسان و محسن نشون دادم . با دقت به سکـــــه ها نگاه کردند و گفتند :آدمها چیزهای با ارزش رو که نمیخواند دست کسی بیفته رو مخفی میکنند اینها خیلی قدیمیه . گفتم : یعنی چقدر ؟ گفت : مثلاٌ صـــــد سال اما اگه بهم قرض بدی میرم برات میپرسم . گفتم : قول بده به معلمت نگی مال مادربزرگه . مادربزرگ گفته اگه کسی بفهمه خونمونو ازمون میگیره .
خندید و قول داد و سکه ها را توی کمد سبز رنگ آهنی توی جعبه یک جفت کفش سیاه گذاشت که انگار هرگز نپوشیده بود . با دیدن کفشها فضولی ام گل کرد و گفتم : اون کفشا تازه ست ؟ چرا نمیپوشی به اون قشنگی ؟ کتونیت پاره شده من فکر کردم کفش نداری . هر دو خندیدند و محسن گفت : گذاشتم واسه عروسیم بپوشم !
از خنده هایشان خندیدم و چیزی دستگیرم نشد ، اما تصمیم گرفتـــــم برای آینده خودم زیر خاکی درست کنم . کلی زیور آلات و جای کلیدی و حتی خرت و پرتی که نمیخواستم دست کسی بیفته رو توی باغ چال میکردم .
چند وقتی بود که مادرم اجازه نمیداد از خونه بیرون برم و منهم ســـــر در نمیاوردم " کوچه شلوغه " یعنی چی . چند وقتی بود که پهلوان سر کار نمیرفت و عصرها رادیو اسرائیـــــل رو بلند میکرد و آلبوم عکسهای عروسی شاه رو ورق میزد . هر دفعه که آلبوم وسط میومد من از شوغ دیدن شهبانو با اون لباس بلندش و تاجش بالا پائین میپریدم و داد میزدم : من میخوام مثل شهبانو بشم . پهلوان هی میخندید و میگفت عجله نکن میشی . میدیدم که نگاه پهلوان به عکسها غمگین شده . منهم چیزی نمیگفتم . شبهـــــا صدای فریاد و گاهی تیر اندازی توی فضا میپیچید . میشنیدم نیمه شب کسی پاورچین از حیاط رد میشد و در کوچه رو باز میگذاشت . دلهره عجیبی دنیای بی دغدغه کودکیم رو تیره میکرد . تا اونشب که از توی کوچه کسی پدرمو صدا زد . در بشدت باز شد . کسی رو توی حیاط میکشیدند . مادرم گریه میکرد . زنها خون سیاهی رو که روی سنگها میپاشید رو خاک میریختند و همه بیصدا گریه میکردند .
چراغ اتاق پهلوان روشن شد . نفسها حبس شد . زنها و مردها توی اتاقی جمع شده بودند و با ترس حیاط را نگاه میکردند . صدای عصا زدن پهلوان خبر میداد که کجا میرود . همه جا تاریک بود . از بیرون صدای فریاد میومد . صدای پهلوان توی گوشم پیچید : ماشینو بردارید برسونیدش بیمارستان ... اینجوری تلف میشه !هر کسی چیزی زمزمه کرد . محسن تیر خورده بود. میشنیدم که مادربزرگ ادویه و چیزهائی را مخلوط کرد و داد تا روی زخمش بگذارند . پهلوان روی ایوان پیپش را روشن کرد و گفت : دس رو دس بزارید تا چند ساعت دیگه تموم میکنه . تیر به چونه اش خورده و از گردنش ...
همون شد که پهلوان گفت . صبح بی سر و صدا ملافه سفیدی دورش پیچیدند و احسان هم همراهش رفت . حتی بعد از آن نیامد وسائل و کتابهایش را ببرد . خودکارها و خمیر دندانهایش را هم نبرد . پهلوان سالهای سال آن اتاق را دست نزد و به هیچ کس اجاره هم نداد . شاید ده سالی به همان شکل ماند تا خواستند سقف خانه را تعمیر کنند که مرا صدا زد و خواست تمام وسائل احسان و محسن را توی انبار بگذارم .
همه جا پر از خاک بود . دمپائی و کتابها و ملافه . سقف اتاق هم مقوائی بود . نمیدانم چرا رفتم روی صندلی و مقوای سقف را کندم . یک مشت اعلامیه و کتاب که برگهایش شکننده و تیره شده بود روی سرم ریخت .
یاد حرف محسن افتادم که میگفت : آدمها چیزهای با ارزش رو که نمیخواند دست کسی بیفته رومخفی میکنند .تمام کاغذها و کتابها را توی کمد آهنی سبز رنگشان گذاشتم و تازه آنجا بود که یاد سکه های زیر خاکی ام افتادم . جعبه کفشهای محسن که با خنده گفته بود کفشهای عروسیش هستند رو برداشتم . جفت سکه هام دست نخورده زیرِ کفی بود .تمام وسائل احسان و محسن حدود ۲۰ سالی مثل امانت توی انبار خانه پهلوان باقی موندند.شنیدم که احسان چند سال پیش با کلی زحمت آدرس خانه پهلوان را پیدا کرد . اما دیگر نه از آن خانه با صفا خبری بود نه از پهلوانش !
کجاست اون کوچه ...کجاست اون خونه ... آدمهاش کجاند ... خدا میدون !
حرف دل : کسی که گذشته اش را فراموش کند خودش را گم میکند . و " هانسل" به " گِرِتل" گفت : خرده های نان را روی زمین میریزیم تا هنگام بازگشت " راه خانه " را پیدا کنیم . وحشتناک است اگر گم شویم !